تبليغاتX
روی سن
من..تاتر..

 

قدمهاش سنگين و خسته بود...ديروز عصرو ميگم...يارو مرده...قد بلند چهارشونه اما قدش تا

بود...اينجا كافي شاپ_ يه جا توو خيابون وليعر..وليعصر يا همون پهلوي.

...:سلام آقا پسر

كلي ادم نشسته بودن تو كافه.دختر و پسرايي كه...روشنفكرايي كه قهوه ميخوردن سياسي

حرف ميزن.خوب اينجا اسمش كافي شاپ آزاد_.اونم چه ازادي...

گفتم:بفرماييد بشينيد الان براتون منو ميارم

گفت:توو بساطت آبم پيدا ميشه؟

يه پليور_ سبز_ تيره يه بارونيه قديمي و بلند..اينا تنش بود.به ادماي قبل انقلاب ميخورد.

يه ساكم همراش بود.

گفتم:قهوه...نسكافه...چي بيارم خدمتون.به نظرم نوشيدني ميخوايد.

نميدونم چرا اما واسه اولين بار بود كه من پيشنهاد ميدادم كه مشتري چي انتخاب كنه.

آخه از اون آب خواستن معلوم بود تشنس.

گفت:نه فقط اب...به اندازه ي 20 سال تشنمه

جذبش شده بودم.انگار خدا ميدونست دلم يه هم صحبت ميخواد.براش اب آوردم.

گفت:دم_ شما گرم.جاي قشنگي داري.اسمت چيه؟

گفتم:سياوش.جسارت نباشه شما اسمتون...؟

گفت:رضا. رضا سهرابي.

:گفتم :جايي ميخواين برين يا از جايي مياين؟

خنديدو گفت:من سگ اصحاب كهفم.تازه بيدار شدم.

گفتم:يعني چي؟

گفت:گفتم كه 20 سال گم بودم خيالت نه كه رفته باشم غربت...توو همين مملكت گم بودم.

گفتم: داره جالب ميشه.تعريف كنيد

گفت:اسمش يلدا بود.خانوادشون عين ما معمولي اما بالا خواهاش اعيون.تكخالي بود واس

خودش.من سرم به كار خودم بود همه دختراي دانشگاه عين خواهرم بودن.اين شكلي

بزرگمون كرده بودن يعني.جيك جيك مستونم آرزوي مهندسي بود كه حكمنم موند رو دلم با

داغ.

دم امتحاناي آخر ترم بود گمونم.اونو دو تا از دوستاش و دو تا دوستاي خودم افتادن به

خواهش كه تو بلدي بيا به مام ياد بده.

كم كم گيرش شدم/اسيرش شدم/مني كه قرارم به خاطرخواهي نبود.

يه روز زدم به دريا و بهش گفتم.خنديد و خجالت كشيد و رفتتتتتتت.

خورديم توو ماجراي انقلاب و چند دستگي دانشجوها و ميتينگا و بزن بزنا و....

فهميدم بهترين رفيقم خاطرخواه يلداست.مونده بودم حيرون توو اين قائله.

كشيدم كنار.رفتم لب دريا و توبه كردم از همه چي..رفتم و گم گور شدم.نه هم صحبتي بود نه

ياري نه وعده ي ديداري.

يه روز اومدم كه سر و گوش آب بدم ديدم سال گرفتن برام.خيالشون توو شلوغياي انقلاب

توو ميدون ژاله منم قاطي خدابيامرزا بودم.آخه لباسمو دزديدن قاطي آخرين دعوا.

باز برگشتم شمال.من يه آدمن باطل شده بوم.يه جورايي رديف شد يه شناسنامه گرفتم

همه چيزش فرق داشت الا اسم و شهرت.نميخواستم گذشتمو بپرونم.

هم صحبتم شد ماشالله قهوه چي_ قهوه خونه ي ساحل.

يه روز اتفاقي توو شلوغياي عيد يه صورت چشمامو گرفت.دنيا آوار شده بود رو سرم.

يلدا با همون رفيقم با بچه هاشون.نشسته بودم و ماتشون شده بودم.

 

ميخواستم ازش عكس بگيرم اما اون كه مال من بود حق نداشتم.

آره.حكايت من اينه سياوش.من گذشته و اينده و هويتمو شناسناممو دادم پاي رفاقت.

هزار بار گفتم كاش ميشد خواب باشه كاش ميشد برگشت...اما روزگار بي برگشته.

روزگار دستتو ميگيره كه پاشي.قوتت ميده كه باشي.آخرم هولت ميده توو خاك كه نتوني

پاشي.

خوش به حالتون سياوش.شما قهوه رو با شير و شكر ميزنين ما قجري سركشيديم...

شما ميتونيد دو روز باشيد و بيخيال هم شيد اما ما بايد ميمرديم تا بي هم شيم...

با ما روزگار بازي ميكرد شما ولي روزگارو بازي ميديد...

حالا فهميدي چرا ميگم من سگ اصحاب كهفم؟

يه ليوان ديگه اب بدي من رفتم مزاحم كسبتم شدم...

آبو كه اوردم ديدم رفته فقط يه كاغذ گذاشته بود و يه كم پول.

:اسم قشنگي روت گذاشتن.هيچ وقت از اومدن يه مرد عجيب به كافت به پدر مادرت نگو.

اومدم كه براي اخرين بار يلدا رو توو صورت_ تو ببينم.خيلي شبيه مادرتي.ميخواستم گريه كنم

و نشد ميخواستم بغلت كنم و نشد ميخواستم بگم اونروز كنار ساحل كنار مادرت ديدمت و

نشد...

حالا هويت و جووني و رفاقت و عشمو همه چيمو دادم اما يه بار ديگه يلدا رو ديدم.

تو مثل من باش و نباش.

رضا سهرابي

سنگيني قدماش صداش همه چيزش توو ذهنم موند اما خودش رفت....ديروز بهترين و بدترين

روز عمرم بود.

تمام

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 0:54  توسط محمدرضا شیرزاد | 

شب و روز ندارم.شب و روز نذاشتي واسم.ميدونستم مرد اونه كه در كشاكش درد....

اما بد مذهب اين درد نيست.يه جور خودآزاري شيرينه.حالا ميفهمم اونايي كه مثه ديوونه

ها توو خيابون توو خودشونن با خودشون حرف ميزنن واسه خودشون ميخونن يه هو بغض ميكنن يه هو ميخندن اما اصلا قيافشون به ديوونه ها نميخوره دردشون چيه.

حالا خودم يكي از همون آدمام.راستش باور كني يا نه نميدونم كي اين بلا سرم اومد.ميدونمنزديكاي عيد بود به خاطر خريد عيد رفتن ميگم.

يادته؟يه مغازه ارث پدريم توو يه پاساژ.هه هه.كي باورش ميشه يه مغازه پل باشه بين دو نفر؟خود خر يه لا غبامم فكر نميكردم.

يه بچه درسخون كه اييييي شيطون و سر به هوام بود.اما هيچي توو دلش نبود.

دانشجوي سال آخر تاسيسات.اون مغازم شده بود كمك خرجش.كار ميكردم.توو يه شركت

بزرگ تاسيساتي.مهندس ناظر.خدا پدر مادر استادم رو بيامرزه كه معرفيم كرد.

يه روز مدير پاساژ زنگ زد آقاي  حامي بيا پاساژ.اومدم.چه اومدنيييييييييي

نميدونم بايد بگم كاش نميومدم؟كاش ميومدم زودتر؟

اومدم دفتر مديريت.آقاي مالي مثله هميشه خوش و بش و درست چه طوره؟و...بابا چه كار به درسم داري.خوبم ديگه.اما مرد خوبيه.كم كم مودبه.

4تا فنجون چايي آورد و گذاشت جلومون.تا اون لحظه كلهم اجمعين حواسم انقدر به چيزاي مختلف بود روبرومو نديده بودم.

يه دختر معمولي و ساده اما خوب واقعا مودب و گيرا با يه مرد جا افتاده هم سن و سال آقاي مالي.كه بعد فهميدم داييته و دوست مالي.

توو پاساژ همه ميدونستن من راه ميام با مستاجرم.چون يه عمر طعم مستاجر بودن توو خونه ي خودمون كه عموم بالا كشيده بود رو چشيده بودم.

بابام ارتشي بازنشسته بود اما اهل جنگ نبود به خاطر همين با اين كه دادگاه عمومو مقصر دونسته بود اما به خاطر داداش كوچيكم كه دختر عمومو گرفت واسه اينكه اون....آخه لايق فحشم نيست مرتيكه ي پير .... نره سراغ اون دو تا بابام از حقش گذشت.

از همه ي دنيا همين مغازه مونده بود براش.كه اونروز اجارش دادم به داييت.در واقع به تو.

توو خوش و بش با داييت كه واقعا دلم رو برد چون خيلي فهميده و با درك و شعور بود فهميدم تو هم دانشجوي مكانيكي و از خانوادت دور.با دو تا از همكلاسيهات تصميم گرفتين يه مغازه اجاره كنيد و بكنيدش نمايندگي قطعه.

باور كن اونروز فقط واسه ي كمك به شروع كارتون بود گفتم:اگه بخواين يه قرار با بخش فروش شركتمون ميذارم كه نمايندشون بشيد.

خدا در و تخته رو جور كرده بود.هيچي دست ما نبود.من مهندس رضا حامي تو خانوم مهندس يلدا خورشيدفر.

گفتي ما چون اول كارمون اگه زحمت نيست يه وقتايي كار گير كرد بهتون مراجعه كنيم.

گذشت.انقدر مشتاق و درگير اين همكاري و كمك به چند نفر مثله خودم شدم كه بعد شركت

ميومدم سرميزدم كه اگه كاري بود انجام بدم.

اما از يه وقتي همه چي يه جور ديگه شد.سرزدنهام فقط واسه كمك نبود.ميومدم كه تو رو هم ببينم.

نه من اهل دوست دختر بازي بودم نه تو اهل دوست پسر داشتن.يه شب خونه بودم و به همه اتفاقات فكر ميكردم.عاشق شده بودم.گير كرده بودم.بدجور.

آخ يلدا اگه بدوني چه روز وشبايي رو گذروندم.روز وشبم پيوند شده بود.هي تقلا ميزدم بهت بگم.اما نميدونستم چه جوري.

 

آخه كودن..بي شعور..مثلا تحصيل كرده...اي اون مدرك بخوره توو سرت...تا الان كه راحت حرف ميزدين و ميخنديدينو....حالا لال موني گرفتي؟

آخرم گندش در اومد.آقاي حامي ممنون از كمكتون ممنون از همراهيتون اما من اهل دوستي و اين برنامه ها نيستم.

گفتم:نه نه نه.ببينيد خانوم خورشيدفر ميتونم بي رو درباسي بگم؟اجازه دارم؟

اي بر پدر پدرسوخته اوني كه با خندت يخش بي هوا آب شد.

من والا راستيتش.ميدونيد كه پدرم فوت كرده.مادرمم با خواهرم اينا جنوبن.به خاطر قلبش

بردنش اونجا پيشه خودشون كه هواي تميز باشه.من اگه بخوام بيام براي صحبت بايد چي كار كنم؟

تا دو روز خودمو نعل ونفرين كردم.چون يهو گذاشتي رفتي.بعدم مغازه رو داييت تحويل داد.

توو خودم بودم.شب و روز نداشتم.شب و روز برام نذاشتي لا مذهب.

امروز مالي زنگ زد.گفت با داييت حرف زده.گفت مرتب كن خودتو عصر بيا اينجا.من توو پاساژم.جلو در مديريت.هي با خودم حرف ميزنم.عينهو مرغ سر كنده اينور اونور ميرم.

يهو ميخندم يهو بغض ميكنم.ماليم داره بهم ميخنده و با تلفن مشغوله.بيا گل بود به سبزه و

خرزهره هاشم رسيد.خانوم مالي با دو قولوهام اومدن.اين نيم وجبيا با 17 سال سن منو قورط ميدن.

رضا بيا بريم.

كجا بريم؟بابا بگوو چه خبره آقاي مالي؟

توو ماشين دسته گل و شيريني و...

رسيديم جلو يه خونه ساده .از اون خونه ها كه كلي خاطره دارم ازش خونه پدربزرگم.

يه حياط متوسط با يه حوض پر ماهي و چند تا گلدون توو پا شوره هاي حوض. يه باغچه كنار حياط با درخت گل يخ و توت و آلبالو و...

اومديم توو حال نشستيم.داييت كه روبرومه.احتمالا اومديم آشتي كنون واسه گندي كه من زدم.لابد اون روز داييت كفري شده.

مالي گفت رفيق من و تو راجع به اصل كارش حرف زديم.

اصل كار چيه؟پشم چي؟كشك چي؟

گفت آره.حالا مونده خودشون؟

خودشوننننننننن؟كياااا؟

اي خدا هر چي من از آويزون بودن متنفرم امشب عجمعين آويزونم انگار.

چيزي كه ميديدم باورم نميشد.يلدا با چايي جلوي..منننننننننننننن؟

حالا من همه چيو گفتم يلدا.تو هم بگو.راستي ديگه بسه.دستمو اينجوري گرفتي يكي بياد

چي بگيم؟خيلي دلم ميخواد دستاتو ببوسم.صورت ساده اما قشنگتو كه چشماي تيره روشنت

عين جواهره رو صورتت.اما باشه واسه بعد اينكه حرفاتو زدي.اونم يواشكي كه كسي نبينه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 16:41  توسط محمدرضا شیرزاد | 
۱/۱۰/۸۶

مرد نشسته بود كنار عشقش.عشقش خواب بود.خيلي وقت بود خواب بود.چندددددد سال.

مرد داشت باهاش حرف ميزد:من مقصرم.منو ببخش.رفتم كه زود بيام امااااا.....

ميدوني يلدا هنوز ميخوامت.هنوز دوست دارم.نگا نكن به اين مدت.

يه آن برگشت به وقتي كه رفت.

يلدا:ماني كجا ميري؟

ماني:بابا ميرم يه دوري بزنم يكم راه برم.

يلدا:ماني نرو.امروز روز عقدمونه.همه چي عصريه تموم ميشه.

ماني:واسه همين ميرم همه كسم.ميخوام برم داد بزنم از خوشحالي.

با هر بدبختي اي يلدا رو راضي كرد و خودش راه افتاد.دختر انگار ميدونست.اين رفتن

يه پاش ميلنگه.صبرش ميشه عينهو اسمش.

ماني طول خيابونو گرفت ورفت.توو راه اتفاقي كه نبايد افتاد.دوباره تخيلش شروع كرد به

كار.اون داستان پرداز قهاري بود.جوري كه همه فكر ميكردن داره وقعيت رو ميگه.حتي

گاهي خودشم باور ميكرد.

رسيد به پاسگاه پليس.

ماني:من آدم كشتم.

افسر_ بيچاره جا خورد.همه دست ماني خون بود.

اعتراف كرد.همه چي درست بود.محل قتل.شواهد .همه و همه درست بود.و كانتينر اسيد كه

ميگفت جسد وعالت قطاله رو توش انداخته.

دادگاه كه شاكيش معلوم نبود اما قاتلش چرا.يلدا همه زندگيشو توو دادگاه باخت.

حبس ابد بريده شد براي ماني.

يلدا توو خودش ذره ذره آب شد.پير شد.دق كرد.مرددد....

حالا 20 وخوردي سال گذشته بود.پيرمرد رو آزاد كرده بودن.

ماني:يلدا كاش اون روز نميرفتم.غلط كردم.(ميزنه زير گريه و رو سنگ خم ميشه)

يلدا به خدا به اسمت قسم بعد اون روز هر چي گفتم كه حرفام قصه بوده كسي باور نكرد.

من هنوز ميخوامت.لعنت به من وقصه هام....

روي سنگ اسم:يلدا   شهرت:صبوري  تولد:30/9/42

وفات:1/10/86

نگاه به برگه ي آزاديش انداخت  براي صدمين بار:1/10/86

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 0:7  توسط محمدرضا شیرزاد | 
اینجا قراره فاصله ی منو از تاتر و صحنه کم کنه.یه روزایی زندگیمو عمرمو دادم واسه تاتر.

پشیمون نیستم.مطمئنم دوباره برمیگردم روی صحنه.من مال اونجام.بیشتر از همه ی

بچه های تاتری  من و تاتر نافمونو با هم بریدن.

اینم اولین پست وبلاگ.


روی صحنه استرس نداشت.شب_ آخر بود خوب.شب آخر همه چی.یا این زخم خوب

میشد...زخم؟ نه زخما.یا تا ته عمر بختکیش میموند.

میخواست اکتور بشه که فراموش کنه.از خیلی چیزا و کسایی که ازارش میدن خلاص

شه.بیفته توو خلسه.

حالا اکتور یک مملکت بود.اما خوب خلاص که نشد هیچی اون کسا و چیزا مثل مرض تیفوس

ریشه داده بودن توو روحش.بیشتر شدن.حتی از هم بازی وپارتنرش که یه روز توو اینه به

خودش گفت مال منه.زن من میشه.از اونم بدش میومد.

شب آخر بود.استرس نداشت.

وسط اجرا یهو چهار ستون بدنش نلرزید شکست ریخت.خیالش داره اشتباه میکنه. اما

نه.....خودشو وسط تماشاگرا دید.رفته بود توو خلسه.بازیشو طوطی وار میکرد.اما اساسا

داشت با خودش که اون وسط رو صندلی نشسته بود حرف میزد.

اون خود فقط یه جمله گفت و بعد بغلش کرد و رفت توو جلدش.گفت: اینا رو گول میزنی.همه

رو.اما خودتو چی.دردت خودتی.حلالم کن که نبودم.

اجرا تموم شد.انگار زلزله شده توو تنش توو روحش مغزش.

هیچی نیست.هیچ کس یا چیزی آزارش نمیده.آره موقعشه.

1 سال و خورده ای هست که توو کیفش که همیشه باهاشه قایمش کرده.این اواخر که

یادش رفته بود.یه جعبه ی خیلی کوچیک.

برش داشت و رفت جلو:فلانی.

خانوم.........

بله آقای.....

اون دخترم انگار میدونسته.

میدونی خانوم..... من میخوام اینو ازم قبول کنی وبعد فکر کنی.....میدونی یه چیزایی بهم

گذشت.

کامل بهش گفت.خانوم...... خندیدو گفت منم خودمو قاطی تماشاچیا دیدم.منم مثل تو بودم.

استاد..... کارگردان بزرگ کشور میزنه پشت جفتشون میخنده و میگه:گاهی یه درد و زخم و

بختک مشترک بهتر از صد تا تفاهم_.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 1:23  توسط محمدرضا شیرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وقتی روی سنی تویی با نورایی که توو صورتته.یه عده تماشاچی که منتظرتن.بازیتو کن و به تشویقا تعظیم کن و برو.فقط یادت باشه.اینو باید هر شب تکرار کنی.

پیوندهای روزانه
مدار خورشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM